تبلیغات
فیلمنامه
فیلمنامه
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
آیا فیلمنامه نویسی کار سختی است ؟







                          

شکلات تلخ

 

1-   بیرونی شب- جلوی تالار

زهره و بیژن عروس و دامادجوان در میان تشویق و کر کشیدن های میهمانان از تالار خارج می شوند...

کمی دورتر سیاوش جوان بیست ساله در اتومبیل شاسی بلندش با نفرت آنها را تماشا می کند.

عروس و داماد از کنار اتومبیل سیاوش گذشته سوار اتومبیل تزین شده عروس شده دور می شوند . چند اتومبیل بوق زنان پشت سرآنها به راه می افتند .

سیاوش در حالی که خون خونش را می خورد همانجا داخل ماشینش نشسته است .



 شکلات تلخ.

2-بیرونی شب جلوی خانه آتش

خانه ای است  قدیمی و سه طبقه که مثل آپاراتمان های امروزی نیست بلکه طبقات از داخل به هم ارتباط دارند .

سیاوش کمی بالاتر از خانه داخل اتومبیل منتطر است . ماشین بی ام وی نارنجی رنگی از راه می رسد آتش مردی جوان حدودا بیست و شش ساله لاغر و کمی لاجون از آن پیاده شده به سمت خانه می رود . در می زند و بعد از مدتی در باز شده او وارد خانه می شود. بعد از ورود او چراغ های طبقه دوم خانه روشن می شود.

سیاوش از ماشین پیاده شده به سمت خانه می رود موبایلش زنگ می خورد تصویر زهره روی گوشی دیده می شود او تلفن را خاموش کرده زنگ در خانه آتش را به صدا در می آورد.

3-داخلی شب-خانه آتش

آتش : برو بالا ...

آتش خودش را در حوله پیچیده به سمت در می رود با دیدن تصویر سیاوش زیر لب غر می زند. لامپ ها را خاموش کرده  تا دم در می رود .

صدای پای کفش های پاشنه بلند روی راه پله ها شنیده می شود.

آتش در حین رفتن سرک می کشد تا مطمئن شود طرف دیده نمی شود .

انتهای پیراهن قرمز رنگ زنی  برای لحظه ای کوتاه دیده می شود .و در پی او لامپ های طبقه سوم خانه هم خاموش می شود.

آتش نفس راحتی کشیده در را باز می کند.

4-شب بیرونی دم در

سیاوش که از باز شدن در ناامید شده می خواهد برود که در باز می شود.

آتش که انگار از دیدن او غافلگیر شده است  بعد از چند لحظه کوتاه از جلوی در کنار می رود. .

آتش : زیاد که منتظر نموندی ؟حموم بودم صدای زنگ درو نشنیدم .حالا چرا ایستادی بیا تو .

آتش لامپ های راه پله را روشن می کند .آنجا شلوغ و در هم بر هم است . یک گلدان ، میزی شکسته و مقداری اثباب و اثاث روی پله ها ولو هستند.

صدای موسیقی به گوش می رسد .آن دو  وارد  هال می شوند .. آنجا شلختگی کمتری به چشم می آید یک دست مبل راحتی ، چند گلدان بزرگ تزئینی که خالی از گل و گیاه هست  یک مجسمه تمام قد از زنی خوش اندام ولی بدون صورت گوشه اتاق خود نمائی می کند.رو به روی مجسمه کمد دیواری است که آینه بزرگی دارد آتش خودش را در آن می بیند بعد به مبل راحتی تیره جلوی پنچره اشاره می کند

آتش : بشین

آتش موهایش را خشک کرد حوله را به دور مجسمه می  پیچید و بی اینکه توجهی به حضور سیاوش داشته

 باشد مشغول لباس پوشیدن می  شود .

خانه به نظر ساکت می آید تنها آواز آتش که از ضبط صوت خارج می شود این سکوت را محو می کند.

سیاوش : تو که می گفتی از این ترانه خوشت نمی یاد .

آتش  (می خندد) : شاید از آهنگ های تو خوشم نیاد ولی صدای

 خودمو که دوست دارم

از طبقه بالا صدای پا می آید .

سیاوش : اینجا تنها هستی ؟ توی خونه به این بزرگی ؟.

آتش: آره

آتش سیگاری چاق می کند. 

آتش: زیاد هم بزرگ نیست در مقایسه با خونه  تو که شبیه قفسه.

 


[ یکشنبه 24 مرداد 1389 ] [ 11:23 ق.ظ ] [ الهام حسینی ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب