تبلیغات
فیلمنامه
فیلمنامه
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
آیا فیلمنامه نویسی کار سختی است ؟





شب- داخلی خانه اقدس

 

اقدس روی زمین نشسته وبا نگرانی گوشی تلفن را نگاه می کند... لیلا و سبحان مشغول  دوز بازی هستند .

لیلا  :نوبت منه .

سبحان : نخیرم ، هر کی شیش بیارهباید یه بار دیگه بندازه لیلا : نخیر تو شیش نیاوردی ..

سبحان : به من چه تو بلدی نیستی عددارو بخونی من شیش آوردم...

تلفن زنگ می خورد . اقدس با دستپاچگی گوشی را بر می دارد : الو ... بهروز.

 سبحان(مینچ را برداشته نشان لیلا می دهد) : ببین این جا شیش تا سوراخ هست یعنی عدد  شیش ...

اقدس: نه خانوم اشتباه گرفتین .

اقدس گوشی را می گذارد .

لیلا :  قبول نیست تو جر می زنی اصلا  من باز ی نمی کنم.

سبحان: بازی نکن ...

آن دوقهر کرده هر کدام گوشه ائی می نشینند.

تلفن دوباره زنگ می خورد . اقدس گوشی را بر می دارد .

اقدس : الو..

شب داخلی زندان-

دم باجه تلفن بهروز در حال صحبت با تلفن است و صفی نسبتا طولانی پشت سراو منتظرند. .

بهروز مردی چهل ساله با موهای آشفته و لاغر اندام است .

بهروز: حالا پیش اومده دیگه ... ناراحت نباش خدا بزرگه ....

بهروز (سرش را می خارد) :بچه ها چطورن ؟

بهروز : خوب الحمدالله .. از طرف من ببوسشون ...

بعدا ... باشه ... بعدا با هم حرف می زنیم ...

بهروز: خداحافظ.. خداحافظ.

بهروز لحظه ائی به فکر فرو می رود . از پشت سر یکی روی شانه اش می زند .

کرم : ببخشید آق بهروز  اگه کارتون تموم شده بفرمائین کنار... ملت منتظرن..

بهروز گوشی را گذاشته کنار می رود .

کرم جای او را گرفته گوشی را برداشته شماره می گیرد .

 

 

 

روز داخلی مطب دکتر

 

میترا در سالن انتظار نشسته و خون خونش را می خورد .سالن نسبتا شلوغ است . نوزاد تازه به دنیا آمده ائی در آغوش مادرش مدام گریه میکند ... میترا که تحمل شنیدن این صدا را ندارد برخاسته به سمت منشی می رود.

میترا : نوبیت ما نشد خانوم

منشی : لطفا بشیند هر وقت نوبتوتن شد می فرستمتون داخل.

میترا زیر لب فحشی می دهد . از سالن خارج شده گوشی اش را در آورده شماره کسری را می گیرد.صدای گریه هنوز می آید .

صدای پشت گوشی : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد .

میترا (کلافه) :معلوم نیست کدوم گوری رفته؟

 دوباره شماره می گیرد .

مادر نوزاد برای آرام کردن او از سالن انتظار خارج شده در پله ها کودکش را تکان می دهد تا بخوابد ... میترا او را با عصبانیت نگاه کرده از ساختمان بیرون می زند .

 روز- خارجی خیابان

میترا: ( با موبایل حرف می زند) کجائی تو  ؟

صدای کسری از  تلفن: دارم می رسم .

میترا:این بار دهمو که می گی داری می رسی...

کسری : ببین پلیس جلومو وقتی می گم می رسم می رسم دیگه ... اینقدر ....

لعنتی ...

میترا : چی شد؟

کسری : جناب سروان....

صدای کسری قطع می شود .


[ شنبه 9 آذر 1392 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ الهام حسینی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب